با همــه آییـنگی,بــی نفسم کـرده اند


رخ به رخ طوطیـان در قفـسم کرده انـد

نام و نشـانم بهـل_هیــچ نه آبـم نه گل


در گذر اهـل دل هیچ کسم کرده انــد

دشت من آتش دم است,آه من از آدم است


تا بچرد شعله ام خار و خسم کرده انـد

تا بشکستی درست سخت نیارم به سست


در سر راه نخست دسترسم کرده انــد

گاه,گمــان آفرین گاه حضور یقیــن


گاه نه آنم نــه ایـن بوالهوسم کرده اند

ساده تراز نرگسم آه به سوسن قسم


تا به معما رسم پیش و پسم کرده اند

بی مدد دم زدن زنــده شود جـان من


هم به سزای سخن بی نفسم کرده اند

ای همه گلدسته ها,فیض دعــای شما


خود به دو دست دعا ملتمسم کرده اند